سوز سرد هجران :
چرا از من نمی پرسی دمی از حال رنجورم
که گویم در چنین روزی چرا از روشنی دورم
نظر کن حال زارم بین که باشم خسته ای غمگین
بیا بر شام محزونم ببین از اشک غم کورم
دمی بر دیده ام بنگر که خون بارد بر این پیکر
چرا؟ چون اشک غم دیگر ندارد چشمه ی شورم
به هر سو چون نظر دارم نمی بینم به جز یارم
ولی از چشم خونبارم نخوانی میل و منظورم
مداوم با دلی شیدا پرستم یار زیبا را
ولی با یک نظر درمان نکردی قلب مخمورم
اگر در آتش هجران بسوزد این تن و این جان
گریز از آتش عشقت ندارد قلب پر شورم
لذا در آتشی سوزان بخوانم نغمه ای شادان
اگر از سوزشم خندان شود جانان مغرورم
بنابراین بیا عشقم ! مرا در آتشی از غم
بسوزان چون اگر شادی بدان در شعله مسرورم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
برگرفته از کتاب پرتویی از عشق
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
عاشقان را آسمانی لاله گون آید هنوز
از طریق عشق جانان بوی خون آید هنوز
صد هزاران مشکل آید بهر وصل روی یار
در مسیر عشق پاکان بی ستون آید هنوز
روز و شب دل انتظار از روی دلبر می کشد
جای او اما مداوم خصم دون آید هنوز
بخت و اقبالم ندارد میل همراهی ولی
دائم از هر سو رقیبی بد شگون آید هنوز
گوئیا چشمان خونم گشته خشک از اشک غم
در عوض از دیده ام هر لحظه خون آید هنوز
کی شود پایان مرا غم واژهایی از فراق؟
ناله هایی را که با غم از درون آید هنوز
نشنوم دیگر صدایی در سکوت شوم هجر
جز صدائی را که از مرگ و جنون آید هنوز
چون نمی گنجد به تن این جان زار و خسته ام
پیکرم را گو پی جان بهر چون آید هنوز؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
برگرفته از کتاب پرتویی از عشق
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
کس بگوید که دلم را شب هجران چه کنم؟
با تنی خسته و این حال پریشان چه کنم ؟
در شبی تیره شدم بیخبر از یار و دیار
گر نبینم رخ آن اختر تابان چه کنم؟
چه کسی جرعه ی آبی برساند به لبم؟
که من تشنه در این دشت بیابان چه کنم؟
شدهام بیکس و تنها پی جانانه ی خویش
چون نبینم کرم و یاری جانان چه کنم ؟
گشتهام عاشق و هرگز نکنم توبه ی عشق
با دلی عاشق و این حالت ویران چه کنم؟
دل پر درد من از دلبر خود کرده نیاز
از وفا گر ندهد بوسه ی درمان چه کنم؟
میدهم وعده ی خوش بر دل پر درد امید
گر دمی دل نشود خرم و شادان چه کنم؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
برگرفته از کتاب پرتویی از عشق
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دیدگاه و پیام شما