سوز سرد هجران :

مقدمه

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
.
آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
چون یک نظر به این دل شیدا نمی شود
پس درد سخت بنده مداوا نمی شود
دل مرده ام بدون تو در این فضای سرد
دور از تو این شکسته دل احیا نمی شود
این شام سرد و تیره ی من غرق ماتم است
جایی بدون مهر تو گرما نمی شود
مفهوم زندگی همه در با تو بودن است
پس زندگی به هجر تو معنا نمی شود
هر روزه در فراق تو جان می کنم ؛ ولی
ختمی بر این خزان بلایا نمی شود
پس مرحمت نما و بیا در بهار وصل
چون در خزان هجر تو دل وا نمی شود
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چرا از من نمی پرسی دمی از حال رنجورم
که گویم در چنین روزی چرا از روشنی دورم
بیا خود حال زارم بین که باشم خسته ای غمگین
بیا بر شام محزونم ببین از اشک غم کورم
دمی بر چشم من بنگر که خون بارد بر این پیکر
چرا؟ چون اشک غم دیگر ندارد چشمه ی شورم
به هر سو چون نظر دارم نمی بینم به جز یارم
ولی از چشم خونبارم نخوانی میل و منظورم
مداوم از دل و جانم وجودت را پرستیدم
ولی با آن لبت درمان نکردی قلب بیمارم
اگر هر دم دل زارم بسوزد در غم هجرت
گریز از آتش عشقت ندارد قلب پر شورم
ببین در آتشی سوزان بخوانم نغمه ای شادان
اگر از سوزشم خندان شود جانان مغرورم
بنابراین بیا جانا امید و هستی اش یکجا
بسوزانش که گر شادی منم در شعله مسرورم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
عاشقان را آسمانی لاله گون آید هنوز
از طریق عشق جانان بوی خون آید هنوز
صد هزاران مشکل آید بهر وصل روی یار
در مسیر عشق پاکان بی ستون آید هنوز
روز و شب دل انتظار روی دلبر می کشد
جای او اما مداوم خصم دون آید هنوز
بخت و اقبالم ندارد میل همراهی ولی
دائم از هر سو رقیبی بد شگون آید هنوز
گوئیا چشمان خونم گشته خشک از اشک غم
در عوض از دیده ام هر لحظه خون آید هنوز
کی شود پایان مرا غم واژهایی از فراق
ناله هایی را که با غم از درون آید هنوز
نشنوم دیگر صدایی در سکوت شوم هجر
جز صدائی را که از مرگ و جنون آید هنوز
چون نگنجد بر تنم این جان زار و خسته ام
پیکرم را گو پی جان بهر چون آید هنوز؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
کس بگوید که دلم را شب هجران چه کنم؟
با تنی خسته و این حال پریشان چه کنم ؟
در شبی تیره شدم بی‌خبر از یار و دیار
گر نبینم رخ آن اختر تابان چه کنم؟
چه کسی جرعه ی آبی برساند به لبم؟
که من تشنه در این دشت بیابان چه کنم؟
شده‌ام بی‌کس و تنها پی جانانه ی خویش
چون نبینم کرم و یاری جانان چه کنم ؟
گشته‌ام عاشق و هرگز نکنم توبه ی عشق
با دلی عاشق و این حالت ویران چه کنم؟
دل پر درد من از دلبر خود کرده نیاز
از وفا گر ندهد بوسه ی درمان چه کنم؟
می‌دهم وعده ی خوش بر دل پر درد امید
گر دمی دل نشود خرم و شادان چه کنم؟
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

پی نوشت

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
جانا تو بیا که جز توام جانان نیست
دور از تو یقین درد مرا درمان نیست
این تشنه در این کویر سوزان چه کند
وقتی که مرا نشانی از باران نیست
در صورت تمایل با مراجعه به صفحه ی زیر چندین شعر عاشقانه در زمینه ی فراق و درد هجران را مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
الهی هستی ام گردد فدایت
اگر راضی شوی سوزم برایت
فقط از خاطر کسب رضایت
بریزم هر دو عالم را به پایت
در صورت تمایل اشعار کوتاه عاشقانه را در صفحه ی زیر مطالعه فرمائید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

.

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.